تبليغاتX
زيتون صورتي


زيتون صورتي

آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
 بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
 چیست این اشتیاق سرکش و گنگ
 در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
 چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشی ی تو
 گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست
 لیک در دیده ی تو لبخندی ست
 که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق
از لب یار شوخ دلبندش
 شور دارد ، چو بوسه ی مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم است پیوسته
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر می خوانی
                                                               سیمین بهبهانی
نوشته شده در دوشنبه 19 مهر1389ساعت توسط صونا|

*سال نو مبارك*

با آرزوي روزهاي بهتر براي شما دوست عزيز

نوشته شده در شنبه 29 اسفند1388ساعت توسط صونا|

 

در کلاس روزگار،

درس های گونه گونه هست:

درس دست یافتن به آب و نان!

درس زیستن کنار این و آن.

 

درس مهر.

درس قهر،

درس آشنا شدن.

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!

در کنا این معلمان و درس ها،

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها، تمام عمر!

در کلاس هست و در کلاس تیست!

 

نام اوست: مرگ!

و آنچه را که درس می دهد؛

" زندگی " است!

                                      فریدون مشیری

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت توسط صونا|

پروردگارا به من آرامش ده 

                           تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

      دلیری ده

                    تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تییر دهم

       بینش ده

                      تا تفاوت این دو را بدانم

       مرا فهم ده 

                  تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

 

                                                                            « جبران خلیل جبران»

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت توسط صونا|

عمیق ترین کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.

 بی رحم ترین کلمه "تنفر" است ... از بین ببرش.

 سرکش ترین کلمه "هوس" است ... بآ آن بازی نکن.

 خود خواهانه ترین کلمه "من" است ... از ان حذر کن. 

 ناپایدارترین کلمه "خشم" است ... ان را فرو ببر.

 بازدارترین کلمه "ترس" است ... با آن مقابله کن.

 با نشاط ترین کلمه "کار" است ...  به آن بپرداز.

 پوچ ترین کلمه "طمع" است ... آن را بکش.

 سازنده ترین کلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا کن.

 روشن ترین کلمه "امید" است ...  به آن امیدوار باش.

 ضعیف ترین کلمه "حسرت" است ...  آن را نخور.

 تواناترین کلمه "دانش" است ...  آن را فراگیر.

 محکم ترین کلمه "پشتکار" است ... آن را داشته باش.

 سمی ترین کلمه "غرور" است ... بشکنش.

 سست ترین کلمه "شانس" است ... به امید آن نباش.

 شایع ترین کلمه "شهرت" است ... دنبالش نرو. 

 لطیف ترین کلمه "لبخند" است ... آن را حفظ کن.

 حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است ... از آن فاصله بگیر.

 ضروری ترین کلمه "تفاهم" است ... آن را ایجاد کن.

 سالم ترین کلمه "سلامتی" است ... به آن اهمیت بده.

 اصلی ترین کلمه "اطمینان" است ... به آن اعتماد کن.

 بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است ... مراقب آن باش.

 دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است ... از آن سوءاستفاده نکن.

 زیباترین کلمه "راستی" است ... با ان روراست باش.

 زشت ترین کلمه "دورویی" است ... یک رنگ باش.

 ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است ... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است ... برایش ارزش قایل شو.

آرام ترین کلمه "آرامش" است ... به آن برس.

 عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است ... حواست را جمع کن.

 دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است ... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.

 سخت ترین کلمه "غیرممکن" است ... وجود ندارد.

 مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است ... مواظب پلهای پشت سرت باش.

 تاریک ترین کلمه "نادانی" است ... آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است ... آن را نادیده بگیر.

 صبورترین کلمه "انتظار" است ... منتظرش باش.

 بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است ... بگذاروبگذر.

 ارزشمندترین کلمه "بخشش" است ... سعی خود را بکن.

 قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است ... راز زیبائی در آن نهفته است.

 تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است ... اصلا سخت نیست.

 رساترین کلمه "وفاداری" است ... سر عهدت بمان.

 تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است ... بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.

 محرک ترین کلمه "هدفمندی" است ... زندگی بدون هدف روی آب است.

 و هدفمندترین کلمه "موفقیت" است ... پس پیش به سوی آن ... 

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت توسط صونا|

اگر تنهاترین تنهایان شوم, باز تو هستی!

آری تو که از پدر و مادر بر من مهربانتری!

ای عزیز ماندنی!    ای ناب سخت یاب!

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!

ای خوب خواستنی!

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشایم و از تو برای همسایه مان که نان ما را ربود, نان!

برای یارانی که دل ما را شکستند, مهربانی !

برای عزیزانی که روح ما را آزردند, بخشش!

و برای خویشتن خویش, آگاهی,

                                         عشق, عشق و عشق

                                                                       مطلبیم!

                                                                                  آمین!

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت توسط صونا|

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

  به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟     چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

 و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت توسط صونا|

بار دیگر برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد و سالی دیگر گذشت.

 

                  دنيا را برايتان شاد شاد                    

                                                 و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم

 

                        

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت توسط صونا|

هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...

هر که با ما بود از ما مي گريخت ...

چند روزي ست حالم ديدنيست...

حال من از اين و آن پرسيدنيست...

گاه بر روي زمين زل مي زنم...

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم...

حافظ ديوانه فالم را گرفت...

يک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

ما زياران چشم ياري داشتيم...

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم ....

من که فراموشش نمی کنم چون خیلی بهم آرامش داده بود.

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت توسط صونا|

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت....
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا..... تا کی..... برای چه......
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
ومن با آنکه میدانم
تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید
کسی ازپشت قاب پنجره آرام زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا
شاید به رسم و عادت پروانگی مان
باز برای شادی و خوشبختی
باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت توسط صونا|


آخرين مطالب
» ناشناس
»
» کلاس زندگی
» نیایش
» کلمات
»
» من نمی دانم
» *سال نو بر همه دوستداران عزیزم مبارک باد *
» از طرف یک دوست
» از طرف یک دوست
Design By : Pars Skin


كد ماوس